آرام جان

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل...
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

کاش همیشه دلایل آدم برای اینکه دیگه برای مدت طولانی خاطراتشو ثبت نکرده این باشه که سرش شلوغه و یا اینکه مشغول روزهای قشنگ زندگیه نه اینکه همراه باشه با کلی تعلمات روحی برای از دست دادن یک تکه از جان آدم...اواخر تیر ماه به سختی با این دوتا فسقلی رفتم ایران با هزار امید و آرزو و خوشحالی از دیدن روی ماه عزیزترینهام غافل از اینکه دست نامرد روزگار پدر عزیزتر از جانم رو درست ۵ روز بعد از اینکه رسیدم با خودش برد به دیار فرشته ها...خدا میدونه چی بهم گذشت و میگذره و چه دردی میکشم.. از دیدن قامت عزیز و مهربونش که روزی برای خودش زبانزد خاص و عام بود توی اون حالت بیمار. البته هیچکدوم فکر نمیکردیم از پیشمون بره چون خودش رو سرحال نشون میداد و باهامون میگفت و میخندید و با نوه هاش دنیایی داشت ولی نگو فقط منتظر بود که ماهارو ببینه و بعد... خدایا چقدر شاکرم که شک منو تبدیل به یقین کردی و من رفتم به ایران و دیدمش و آخرین فرصت رو به من و بچه هام دادی تا بابای مهربونمو بغل کنیم و صدای نازنینش رو بشنویم...چقدر دلم برای صداش و حرفهای قشنگش تنگ شده...

"برای تو مینویسم، عاشقانه مینویسم، نه برای آخرین بار، که میان من و تو آخرینی نیست...پاره وجودم، پشت و پناهم، نازنین پدر بزرگوارم، نبودنت را باور ندارم وآغازت را برایم پایانی نیست، که تو به بند بند وجودم گره خورده ای و در قلبم جاودانه ای. باشد که در سرایی دیگر، بار دیگر، سخت در آغوشت کشم..."

بعد وقتی برمیگردی غربت چه بار سنگینی رو روی قلبت حس میکنیناراحت دیگه بابا جونی نیست که بهت زنگ بزنه کلی دلداری بده و قربون صدقه بره و دعاهای خیر کنه...

میدونم خیلی بده که بعد مدتی بیای و فضا ی اینجا رو غم زده کنی ولی چه کنم که نمیشه به این راحتی این غمو از دل بیرون کرد...

فعلا ١ ماه و اندی میشه که برگشتیم. دخملی ٢ روز بعد رسیدن رفته مدرسه primary3 (اگر ایران بود تازه امسال طفلکم میرفت کلاس اول) و دوباره شروع شد کشته شدن اینجانب بابت درسهای بسیار سخت و سنگین ایشون و صد البته رسیدگی به تکالیف کلاس فارسی و ویولن...فعلا کلاس اسکیت رو تعطیل کردیم که دیگه وقت سر خواروندن هم نیست...این پسرک من هم که 22 شهریور 2 ساله شد و یه تولد کوچیک و بی سر و صدا داشت شامل یک کیک و یکی دوتا کادو و دوتا از دوستهامون... الان 3 هفته هم میشه که پروسه مهدکودک رفتن رو براش شروع کردیم البته فعلا فقط 3 روز در هفته اونهم برای اینکه اینجا فقط منو میبینه و درو دیوار خونه رو و لازمه بره هم برای زبان و هم اجتماعی شدن و هم آموزش بیشتر . البته هنوز هم با مقادیری گریه میره که فکر کنم تا مدتی ادامه داشته باشه تا عادت کنه. وروجک حرف زدنش خیلی بهتر هم شده. یه سی دی آموزشی داره دیروز تا قسمت ABC شروع شد میگه ماماااااا E,O,C خندهخلاصه کلی خندیدیم از دستش. الان اسم کسانی رو که میشناسه و کلماتی مثل: خراب شد، نیست،رفت، بغل،ماست، موبایل،کارتون،...و یکسری کلمات دیگه رو خیلی خوب بیان میکنه. این تخته هایی که حالت پازل دارن و باید شکلها رو بزاره سرجای خودشون یا پازلهای اشکال هندسی رو هم دیگه خیلی سریع و چشم بسته درست میکنه اینجا هم بهش میگن متخصص آیفون خندهاز بس که وروجک با این موبایله خوب بازی میکنه و راه و چاهشو بلده. خلاصه بساطی داریم از دستش...خدا رو شکر این دوتا فسقل ما باعث میشن اصلا گذر لحظات حس نشه... خودم هم دیگه اگر خدا بخواد و به روال عادی برگردم یکسری برنامه ها دارم. انشالله که خدا کمک کنه...

دوستهای خوبم بازم شرمنده از یه مدت طولانی آپ نکردن و از اینکه بی خبر موندین. انشالله از این به بعد تو این وبلاگ و بقیه وبلاگها فقط روزهای شاد ثبت بشن...

 


 
comment نظرات ()