آرام جان

اندر احوالات این روزها
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٦:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
 

 

 سلام سلام

امروز بعد از مدتها چند ساعتی‌ تو خونه تنها شدم بدون اینکه کاری بیرون از خونه یا توی خونه داشته باشم. البته کار که زیاد دارم ولی‌ امروز به خودم آنتراک دادم ببینم چی‌ می‌شه و استراحت به ما اومده یا نه؟ دیروز باز یه خبر خوش گرفتم و اون اینکه مامان گلم داره برای عید دوباره میاد پیشمون و همه کلی‌ از این بابت ذوق کردیم. الان دیگه اصلا دوست ندارم مامان تنها بمونه. مخصوصا امسال عید بدون بابا... خواهر کوچولوم هم که امسال عید از طرف شرکتشون میره استرالیا برای همین بهتره مامان اصلا اونجا تنها نباشه. کلی‌ اصرار کردم تا قبول کرد از بس که این مامانها با آدم تعارف دارن. خلاصه... خودم هم که یکی‌ دوتا کلاس برنامه نویسی و طراحی وب ثبت نام کردم که مامان هم اینجاست و پیش بچه ها و دیگه می‌شه با خیاله راحت کلاسهارو برم تا ببینم چی‌ می‌شه و آیا بعدش می‌تونم امتحان بدم و مدرک مایکروسافت رو بگیرم یا نه؟ اگه بعد این چند سال بتونم که خیلی‌ عالی‌ می‌شه و بعدا که بخوام برم دوباره سر کار کلی‌ به نفعم می‌شه داشتن این مدرک. ولی‌ خوب باید کلی‌ درس بخونم دیگه. این مدت برای دخملی هم یه برنامه ریزی حسابی‌ کردم و کلی‌ با علاقه داره برنامه‌رو دنبال می‌کنه و اوضاع شکر خدا خیلی‌ بهتر شده که امیدوارم تا پایان ترم به همین روال پیش بره و خانومی من موفق باشه. امروز هم یه اجرا از کارکتر داستانی مورد علاقشون تو مدرسه داشتن و دخمل من هم سیندرلا رو انتخاب کرده بود که به نظرم به بهترین شکل اجراش کرد و از کل بچهای کلاس فقط ۴ تا پسر و ۴ تا دختر مطلب آماده کرده بودن که اونم در حد ٣-۴ خط بود و این خانوم کوچولوی ما کل قصه رو آماده کرده بود و خیلی‌ خوب هم اجراش کرد که باز مامان کلی‌ به وجودش افتخار کرد و بعد از اینکه معلم هم کلی‌ ازش تعریف کرد و گفت که نسبت به سن کمش کارش عالیه دیگه مامان با کلی‌ شادی و انگیزه برگشت که اینو تو وبشون ثبت کنه و بعدا بخونه و لذتشو ببره.لبخند

اینم عکس سیندرلای من و در واقع اولین عکس وبلاگی لبخند

سیندرلا خانم

پسر گوگولیمون هم که دیگه هر روز میره مهد‌کودک و همین باعث شد دیگه از نق زدنهای صبحگاهی خبری نباشه و خیلی‌ بهتر میره سر کلاس. ٢-٣ تا هم شعر یاد گرفته که به همون زبان موش  موشی خودش میخونه و بعدش  من کلی‌ قلقلکش میدم که کیف می‌کنه.

خیلی‌ پراکنده گویی شد ولی‌ دوست داشتم ثبت کنم که روز ولنتاین هم بعد مدتها بچه ها رو به یه پرستار سپردیم و دوتایی رفتیم بیرون که خیلی‌ لذت داشت. شاید خیلی‌ها اینو حس نکنن ولی‌ تو غربت که کسی‌ رو نداری و به غریبه‌ها هم اعتماد نداری خیلی‌ کم پیش میاد از این فرصتها که ۲ نفر بخوان با هم جائی‌ برن. برای همین هم خیلی‌ کیف داد. حاصلش هم شد ۲تا جایزه برای مامان از کیف و کفش فروشی محبوبش و کلی‌ لاکهای جینگیلی رنگی جدید.نیشخند

این بیماری ما هم که داستان جالبی‌ شده. آزمایشها نشون میده که خوب شدم و مشکلی نیست ولی‌ الان که دیگه داروهام به روزی ۱ قرص رسیده و داره تموم میشه باز یه چیزهای زیر گلوم حس می‌کنم که امیدوارم اینم زود گذر باشه و واقعا دیگه تموم بشه که خیلی‌ خستم کرده. به امید خدا...

انشالله که همه همیشه شاد باشن و دلشون خوش که اگر آدم بتونه با چیزهای کوچیک هم شادی کنه و به خودش انرژی بده دیگه همهٔ لحاظات براش خوب و شیرین خواهد بود و غمها هم پایدار نخواهند بود

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی زیباست ای زیبا پسند
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
 

 

 

 

قدیما یک وبلاگ دیگه داشتم که توش روزمره هامو می‌نوشتم مثل همین وبلاگ. امروز بعد از مدتها یک سر به اونجا زدم و واقعا از خوندن اون خاطرت غرق لذت شدم. نمیدونم چرا اونهمه حس خوب در من از بین رفت و تو چند ماه گذشته اینهمه با خودم و احساسم بد کردم. اولین دلیلش فکر کنم دور شدن از خدای بزرگ باشه. چون من هر لحظه بجای اینکه با ذهن خودم مثل حالا در حال جنگ و گفتگو باشم با خداوند در حال گفتگو بودم که چقدر جان آفرین و لذتبخشه و چقدر نیمهٔ خالیه وجود آدمو پر می‌کنه. دومیش هم فکر کنم اینهمه اتفاقات بد اخیر بود که برام افتاد و روحیمو از دست دادم و بعد از اون هم به شدت منفی‌ شدن ذهن خودم... حالا یه کمی‌ دوباره به خودم اومدم. دوباره شروع کردم به خوندن و دیدن چیزهای مثبت و زندگی‌ آدمهای موفق که این وبلاگ زیبای دوستان رو هم شامل میشه. کسانی که پر از روحیه و اراده مینویسن و ادم از خوندن مطالبشون لذت میبره و انرژی مثبت میگیره... از خدا می‌خوام این بیماری مزمن و لعنتی تیروییدیت که به جونم افتاده و الان ۴ ماه درگیرم کرده -که اونم می‌دونم نتیجهٔ همین ذهن منفی هست هم-، دست از سرم برداره تا بتونم بهتر در راه خود سازی قدم بردارم. دوستای‌ گلم اگه به ذهن شما هم راه حلی‌ میرسه حتما پیشنهاد بدین که شدیدا استقبال می‌کنم. باید این سه پایه و مداد رنگی رو هم که ۵ ماهی‌ می‌شه رفته تو کمد و قهر کرده بیارم بیرون که باهاش یک داستان دیگه دارم...این وسط ۱ ماه مامان گلی اومده بود پیشمون که بودنش خودش بهترین بهانه شد برای اینکه به خودم بیام و ببینم که خیلی‌ دارم غرق میشم....

دخملک ما هم که وارد سال هشتم زندگیش شد تو ماه نوامبر و دیگه یک خانوم به تمام معنا شده. اینقدر پخته و خانوم شده که یک پا شده هم صحبت مامان و از بودن باهاش کلی‌ لذت می‌برم. باید همهٔ نیروی از دست رفتارو دوباره جمع کنم که بهش بیشتر برسم و بیشتر باهاش وقت بذارم. ترم دوم مدرسه رو هم شروع کرده که نمی‌خوام این ترم دیگه مثل قبل براش سخت بگیرم چون میدونم بعد از این هرجای دنیا بره حداقل ۳ مرحله از این مرحله که الان توش هست عقبتر خواهد رفت و به سن خودش مدرسه میره. هفته‌ای یکبار هم میره کلاس بدمینگتون و یکبار هم که ویولن و نسبت به قبل توجه و علاقش به برنامه هاش خیلی‌ بیشتر شده خدارو شکر... الان فکر می‌کنم که چرا کوچکتر بود اینهمه براش سخت میگرفتم همه چیزو. بچه ها بزرگ که میشن خیلی‌ چیزها توشون عوض می‌شه... فکر کنم این به نفع پسری شد مثل همهٔ بچهه ای دوم.

پسری هم که حسابی‌ شیرین زبون شده و با کارش منو شوک می‌کنه. احساس می‌کنم خیلی‌ عاقل و به خصوص صبوره و زود با مسائل کنار میاد. مثلا هنوز دوست نداره بره مهد‌کودک ولی‌ صبحها فقط تو ماشین یه کم غر می‌زنه و میگه نریم ولی‌ وقتی‌ میبینه باید بره سکوت می‌کنه و فقط با چشمای معصومش نگاهم می‌کنه بعد هم فوری پستونکشو در میاره میده به من (چون اونجا نمیگذارن پستونک استفاده کنه) و دم در هم میگه "بای بای ماماااا و بوس می‌کنه و میگه‌ I LOB OOOO که دیگه دلم غش می‌کنه براش. عزیزم. تازگیها هم به دیدن کارتون toy story علاقمند شده و دیگه همش میگه باید روشن باشه حتا اگر کارای دیگه انجام بده.

 اگه اینجا یک عدد مامان تنبل وجود نداشت میومد روزانه هاشو مینوشت دیگه خاطرت از یادش نمیرفت و همه اینجا ثبت میشد. آفرین به مامانهای با اراده که از بدو تولد تا چندین سالگی بچهای گلشون مینویسن و ارادشون کم نمی‌شه مثل من.

برام دعا کنین دوست جونام چون چند تا کار با هم در پیش رو دارم و همچنین برای از بین رفتن بیماریم. ازتون ممنونم. به امید روزهای بهتر و زیبا تر برای همه

بار الها شکرت برای همهٔ این دقایق و ثانیه‌ها که به واسطهٔ‌ زندگی‌ به ما ارزانی داشتی. باشد که پاس بداریمشن و از لحظه لحظهٔ‌ زندگی‌ لذت ببریم

امین یا رب العالمین


 
comment نظرات ()
 
زندگی شاید آن لبخندی است،که امروز دریغش کردیم
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جارست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

 

 

 

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.


چقدر این شعر رو دوست داشتم...زلال و پاک و واقعی...خیلی روی من تاثیر خوبی داشت...
این روزهای گذشته رو هم با یک افسردگی و دلمردگی سپری کردم و یکسری مشکلات جسمی هم چاشنی شد برای اینکه یادم بره دنیا قشنگه. دیشب باز به خودم آمدم و اینکه اینطوری نمیشه. باید به خودم تکونی بدم چون هیچ چیز و هیچ کسی نمیتونه مثل خودم منو به حرکت وادار کنه. نمیدونم چون اینهمه دارم الان از لحاظ روحی بالا و پایین میشم چند روز دیگه دوباره بیام اینجا و چی بنویسم ولی فعلا که باز میخوام دوباره بسم الله بگم...کارای بچه ها و زندگی یک کم زیادی خستم کرده. اونهایی که تو غربت دست تنهان خوب میفهمن من چی میگم...هنوز خستگی در نکرده هفته آینده امتحانات پایان ترم دخترکمه که بهتره تکرار نکنم چقدر سخت و خسته کننده است. بعضی وقتها خودمم میمونم این بچه چطور این حجم درس رو به زبان انگلیسی میخونه و حفظ میکنه!!!امسال که قربونش برم تاریخ و جغرافی هم اضافه شده اونم چه تاریخییییییییییی !!! بچه ام تازه الان باید لوح الفبا مینوشت...البته ناشکر نیستم. خدا رو شکر. حالا که داره یاد میگیره. کلاس فارسیش هم تموم شد و بچه ام با سواد شد چند روز پیش برام نامه نوشته بود که کیف کردم از سادگی و صفاش. اگر شد عکس نامه اش رو بعدا اینجا میگذارم. دیگه یه شب کتاب داستان انگلیسی میخونه یه شب فارسی البته هنوز با سختی. چون متونی که علائم روشون نیست براش هنوز سخته. ولی خوب میخونه روی هم رفته عزیزکم. حالا که کلاس فارسی تموم شد ممکنه هفته ای یکبار اسکیت رو دوباره شروع کنم. فعلا منتظر میشم نتایج ترم اول بیاد ببینم چکار میکنه بعد. البته معلم فارسیشون معتقد بود بعدا بچه ها رو هفته ای یکبار ببریم تا هم فراموش نکنن هم یک کمی بیشتر کار کنن. مثلا کلاس دوم رو شروع کنند. حالا ببینیم چی میشه...
پسرک هم دیروز اولین جمله زندگیشو گفت اسم خواهریشو گفت و بعدشم اضافه کرد "بیا بیشین"‌آخه میبره رو صندلی چرخدار مینشونتش و میگه صندلی رو بچرخون. خودشم میپره بغلش...خیلی بلا و شیطون شده و یک روزهایی اینقدر ماشالله انرژی داره که میگم اگر نبرمش بیرون یک کم بازی کنه الانه که انرژی ازش فوران کنه. دیگه خیلی کلماتو واضح و خوب بیان میکنه. قند تو دلم آب میشه حرف که میزنه آخه صداشم بعضی وقتها لطییییف میکنه دیگه غش میکنملبخند. یه چند روز پیش هم دیدم تو آسانسور به دکمه ها اشاره میکنه میگه ١و ٣ و ٧ به انگلیسی بعد من بغلش کردم عددهایی که گفته بود رو بهش گفتم اونم دکمه هاشو درست فشار داد و من هم میدونین دیگه بعدش چه شکلی شدمقلب. ۴ روز هم هست که علاقه پیدا کرده خودش بره دستشویی و از اونجا استفاده کنه. با اینکه هنوز کنترل نداره و خیلی کوچولوئه ولی چون یکبار حسابی تشویقش کردیم حالا دم به دقیقه میخواد بره اونجا که البته جای شکرش باقیه. مثل همیشه داستانی دارم باهاش
دوباره و صدباره و هزار باره از خدا میخوام کمکم کنه هم توی انجام وظایفم هم رسیدگی به روح و روان و جسم خودم. توکل میکنم به وجود عزیز خودش و با امید به خودش شروع میکنم...


 
comment نظرات ()
 
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل...
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

کاش همیشه دلایل آدم برای اینکه دیگه برای مدت طولانی خاطراتشو ثبت نکرده این باشه که سرش شلوغه و یا اینکه مشغول روزهای قشنگ زندگیه نه اینکه همراه باشه با کلی تعلمات روحی برای از دست دادن یک تکه از جان آدم...اواخر تیر ماه به سختی با این دوتا فسقلی رفتم ایران با هزار امید و آرزو و خوشحالی از دیدن روی ماه عزیزترینهام غافل از اینکه دست نامرد روزگار پدر عزیزتر از جانم رو درست ۵ روز بعد از اینکه رسیدم با خودش برد به دیار فرشته ها...خدا میدونه چی بهم گذشت و میگذره و چه دردی میکشم.. از دیدن قامت عزیز و مهربونش که روزی برای خودش زبانزد خاص و عام بود توی اون حالت بیمار. البته هیچکدوم فکر نمیکردیم از پیشمون بره چون خودش رو سرحال نشون میداد و باهامون میگفت و میخندید و با نوه هاش دنیایی داشت ولی نگو فقط منتظر بود که ماهارو ببینه و بعد... خدایا چقدر شاکرم که شک منو تبدیل به یقین کردی و من رفتم به ایران و دیدمش و آخرین فرصت رو به من و بچه هام دادی تا بابای مهربونمو بغل کنیم و صدای نازنینش رو بشنویم...چقدر دلم برای صداش و حرفهای قشنگش تنگ شده...

"برای تو مینویسم، عاشقانه مینویسم، نه برای آخرین بار، که میان من و تو آخرینی نیست...پاره وجودم، پشت و پناهم، نازنین پدر بزرگوارم، نبودنت را باور ندارم وآغازت را برایم پایانی نیست، که تو به بند بند وجودم گره خورده ای و در قلبم جاودانه ای. باشد که در سرایی دیگر، بار دیگر، سخت در آغوشت کشم..."

بعد وقتی برمیگردی غربت چه بار سنگینی رو روی قلبت حس میکنیناراحت دیگه بابا جونی نیست که بهت زنگ بزنه کلی دلداری بده و قربون صدقه بره و دعاهای خیر کنه...

میدونم خیلی بده که بعد مدتی بیای و فضا ی اینجا رو غم زده کنی ولی چه کنم که نمیشه به این راحتی این غمو از دل بیرون کرد...

فعلا ١ ماه و اندی میشه که برگشتیم. دخملی ٢ روز بعد رسیدن رفته مدرسه primary3 (اگر ایران بود تازه امسال طفلکم میرفت کلاس اول) و دوباره شروع شد کشته شدن اینجانب بابت درسهای بسیار سخت و سنگین ایشون و صد البته رسیدگی به تکالیف کلاس فارسی و ویولن...فعلا کلاس اسکیت رو تعطیل کردیم که دیگه وقت سر خواروندن هم نیست...این پسرک من هم که 22 شهریور 2 ساله شد و یه تولد کوچیک و بی سر و صدا داشت شامل یک کیک و یکی دوتا کادو و دوتا از دوستهامون... الان 3 هفته هم میشه که پروسه مهدکودک رفتن رو براش شروع کردیم البته فعلا فقط 3 روز در هفته اونهم برای اینکه اینجا فقط منو میبینه و درو دیوار خونه رو و لازمه بره هم برای زبان و هم اجتماعی شدن و هم آموزش بیشتر . البته هنوز هم با مقادیری گریه میره که فکر کنم تا مدتی ادامه داشته باشه تا عادت کنه. وروجک حرف زدنش خیلی بهتر هم شده. یه سی دی آموزشی داره دیروز تا قسمت ABC شروع شد میگه ماماااااا E,O,C خندهخلاصه کلی خندیدیم از دستش. الان اسم کسانی رو که میشناسه و کلماتی مثل: خراب شد، نیست،رفت، بغل،ماست، موبایل،کارتون،...و یکسری کلمات دیگه رو خیلی خوب بیان میکنه. این تخته هایی که حالت پازل دارن و باید شکلها رو بزاره سرجای خودشون یا پازلهای اشکال هندسی رو هم دیگه خیلی سریع و چشم بسته درست میکنه اینجا هم بهش میگن متخصص آیفون خندهاز بس که وروجک با این موبایله خوب بازی میکنه و راه و چاهشو بلده. خلاصه بساطی داریم از دستش...خدا رو شکر این دوتا فسقل ما باعث میشن اصلا گذر لحظات حس نشه... خودم هم دیگه اگر خدا بخواد و به روال عادی برگردم یکسری برنامه ها دارم. انشالله که خدا کمک کنه...

دوستهای خوبم بازم شرمنده از یه مدت طولانی آپ نکردن و از اینکه بی خبر موندین. انشالله از این به بعد تو این وبلاگ و بقیه وبلاگها فقط روزهای شاد ثبت بشن...

 


 
comment نظرات ()
 
باز هم غیبت کبری...
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

بابا عجب گرد و خاکی گرفته اینجا. آدم نمیدونه عید 2 ماه قبل رو تبریک بگه یا.. یک زمانی اگر هر روز خاطراتمو تو دفترم ثبت نمیکردم روزم شب نمیشد اما حالا...

مهمونهای عزیزم بعد از 1 ماه که اینجا بودن دوباره تنهامون گذاشتن ولی  ماه بی نظیری رو با هم گذروندیم که خاطره زیبای دیگه ای رو به دفتر زندگی اضافه کرد... این وسط ابی هم اینجا برای بار دوم کنسرت داشت که شب بی نظیری رو برامون ساخت.پارسال هم کنسرتش عالی بود ولی امسال اصلا نمیتونم در موردش بنویسم!!! اینقدر بی نظیر بود و اینقدر خودش سرحال بود که خدا میدونه. اون موقعها که با اشتیاق تو ایران دنبال ویدیوهای کنسرتهاش میگشتم و لحظه لحظه شو زندگی میکردم هم چنین چیزی ازش ندیده بودم!!! خلاصه هیچوقت اون شب و اون حال خوب فراموشم نخواهد شد.

دیگه اینکه دخمل ما هم به دلیل داشتن مهمان و هیجانات مربوط به اون با اینکه تمام سعیمو کردم ولی باز هم افت کوچکی تو امتحانات ترم دومش داشت که خیلی ناراحتم کرد و حالا این ترم کار هردومون بیشتر شده...والا وقتی بچه ای که هنوز 7 سالش تموم نشده مجبوره ضرب و تقسیم و کسر بخونه و تو درس علوم هم چیزهایی که والا من هم تا حالا نشنیدم و اون هم به زبان انگلیسی و تازه باید علاوه بر حفظ کردن همه اینها دیکته همه کلمات حتی در درس علوم هم تو امتحان درست نوشته بشه!!! و تو گرامر انگلیسی هم که دیگه بماند، معلومه دیگه. (البته همین علوم رو که میگم طفلک 98 از 100 گرفت و فقط تو درس ریاضی و گرامر یه افت کوچک داشت) ولی چه میشه کرد که این سیستم اینطور مدارسه و چاره ای غیر از تلاش و زحمت مضاعف نیست...ولی از هر فرصت دیگری استفاده میکنم که از مسیر بچه گیهاش دور نمونه... تو کلاس ویولن هم خدارو شکر عالیه  و 2 ماه پشت سر هم بین همه شاگردهای استادش  Star of the month شد و کلی سربلندمون کرد. زبان فارسی رو هم خیلی داره خوب پیش میره و دیگه به حروف عربی رسیدن. یکسری کتاب با عنوان کلاس اولیها گفتم مامانم زحمت کشید از ایران فرستاد که اونها رو با علاقه میخونه و خیلی هم خوب میخونه که از این بابت هم خوشحالم

این پسری بلا هم که خیلی تغییر کرده و کارهاش خیلی پخته تر و عاقلانه تر شده و قشنگ نشون میده که به 2 سالگی نزدیک میشه. به دامنه لغاتش ولی فعلا یکسری صداهای حیوانات و...اضافه شده و کلمه "بریم" ولی با اینکه هنوز حرف نیفتاده اینقدر قشنگ منظورشو بهمون میرسونه که فکر میکنم به همین دلیله که نیازی به زحمت اضافه نمیبینه...

چند روزی میشد دوباره خودم دچار یه رکود و بی حوصلگی بیخودی شده بودم ولی دیشب با خودم دوباره کلی فکر کردم و همه چیزو بالا پایین کردم و تصمیم گرفتم از امروز دوباره به این رکود لعنتی غلبه کنم...دیگه توکل به خدا...

تو پست بعدی نقاشیهای جدید رو میگذارم...

سخنی از پائولو کوئیلو:

اگر مردم نمیتوانند تابش خورشید وجود شما را ببینند به این علت است که ذهنشان ابریست


 
comment نظرات ()
 
ما برگشتیم باز :)
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

هیچ معلوم هست من کجام نیشخند آره دیگه طبق معمول. پس دیگه گفتن نداره...

بالاخره بعد از جستجوی بسیار اینجا یک آموزشگاه پیدا کردم که کلاس فارسی برگزار میکرد و از این بابت کلی ذوق کردم و در حال حاضر یک عدد دخملی داریم که کلی از حروف رو یاد گرفته و داره خیلی خوب پیشرفت میکنه و خیال من هم کلی از این بابت راحت شد لبخند مدیر آموزشگاه به من گفت که اولین نفر هستم که سراغ این کلاس آمدم و برام جالب بود ولی معرفی این کلاس به دوستان باعث شد الان حدود 10 تا شاگرد دارن. حالا عکس مشقهای دخملی رو هم میگذارم که یادگاری بمونه براش. نمیدونم چرا با اینکه اینهمه تو زبان انگلیسی پیشرفت کرده و کامل میتونه بخونه و بنویسه من تازه احساس میکنم داره با سواد میشه نیشخند اینو میگن عشق به زبان مادری دیگه نیشخند ولی از این حرفها گذشته کلی درسهاش سخت شده تو مدرسه و بعضی وقتها دلم براش میسوزه که یک بچه 6 ساله باید چیزهایی رو یاد بگیره که ما سوم دبستان یاد میگرفتیم ولی خوب سیستم اینجاست و کاریش نمیشه کرد. اینهمه بچه یکیش هم دخمل ما لبخندپسری هم که در امر خطیر صحبت کردن فقط 3 کلمه جدید یاد گرفته: جوجو. صدای ببعی و دد ولی کلی کارهای جالب میکنه مثلا یه چهار چرخه داره که شبیه هواپیماست و عاشقشه. صبح تا شب باهاش بازی میکنه و وقتی هم بیرون میریم جیغ میکشه که با خودش ببره بیرون. همه جای خونه هم برای خودش موانع درست کرده که باهاش از روشون رد بشه و کیف کنه لبخندیک کار دیگش هم اینه که ما باید بشینیم زمین و دستهامونو باز کنیم و آقا از راه دور بدو بدو خودشو بندازه بغلمون که این یکی خیلی کیف میدهقلب هر روز هم باید برنج بریزم پشت پنجره کلی کبوتر جمع بشن و این آقا پسری بره باهاشون بازی کنه. خلاصه که بساطی داریم با این جوجه. تازگیها هم که اصلا دوست نداره تو کالسکه بشینه و وقتی میریم بیرون عملا بیچاره میشیم نیشخند 

یک مدته که دارم همش خبرهای بد و یا شاید بشه گفت عجیب و غریب از اطرافم میشنوم که باز چند روزی کلی دلم گرفته بود و به این فکر میکردم که خدایا داره سر مردم دنیا چی میاد و قراره به کجا برسیم؟ چرا هیچ چیز و هیچکس سر جای خودش نیست؟ و هزارتا چرای دیگه... تنها کاری هم که از دستم بر میاد دعا کردنه برای اینکه شاید همه چیز برگرده سرجای خودش و همه از این بلا تکلیفی و سردرگمی رها بشن...والا اینقدر همه اطرافم منفی شدن که بعضی وقتها فکر میکنم اشکال از منه که هنوز هم تمام سعیمو میکنم که نیمه پر لیوانو ببینم...نمیدونم...

2تا نقاشی دیگه هم این مدت تموم کردم که حالا عکسشو میذارم. کلاس ع ر ف ا ن هم ترم اولش تموم شد و از لحظه لحظه اش لذت بردم ولی متاسفانه کلی باید صبر کنم برای ترم 2 چون معلم عزیزم که دوست گل خودمه طفلی خودش دانشجو هست و کلی گرفتار...ولی براش آرزو میکنم که همیشه همینطور آرامش داشته باشه و تو زندگیش خوشبخت باشه و سلامت قلب در یک اقدام ضربتی هم با همسری هفته ای یکبار میریم آموزش تنیس نیشخند البته تازه 1 جلسه شده و من هم نمیدونم اصلا صلاح هست با این وضعیت پشت و گردنم ادامه بدم یا نه؟!! با پررویی بدون اینکه از دکتر بپرسم 1 جلسه رو رفتم ولی چشمتون روز بد نبینه که دستم تا خود امروز شدیدا درد میکرد و با اینکه مرتب ورزش میکنم انگار که تا حالا هیچ کاری با دستهام انجام نداده بودم خنده حالا ببینم میشه ادامه دادش یا نه...

...خوشبختی شکل ظاهری ایمان است ،تا ایمان و امید و سخت کوشی نباشد ،هیچ کاری را نمی توان انجام داد . هلن کلر

 

 اسم تابلو: مخمل ناب

اسم تابلو: بسوی خوشبختی

اینم مشق خانومی :) :

مراقب خودتون و سبزینه وجودتون باشین بای بای

 


 
comment نظرات ()
 
پراکنده جات
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸
 

خوندن کامنت گلناز جون باعث شد بیام بنویسم. در این مورد بسیار تنبل تشریف دارمنیشخند. چقدر هم ماهن این مامانی و دوتا دخمل گلش وندا و هانا جون. آدم از دیدنشون سیر نمیشه. وبلاگستانو برای همینش دوست دارم که آدم با کلی نازنین آشنا میشه...

دخملی تو تعطیلات کریسمس به سر میبره و دیگه راستی راستی نمیفهمم روزم چطور شب میشه و همش مشغول سرگرم کردن این دوتا وروجک هستم... پسری هم کلی تغییر کرده و بزرگ شده ولی هنوز 3 4 کلمه بیشتر حرف نمیزنه. دخملم 9 ماهگی به حرف افتاده بود و برای همین فکر میکنم پسری کلی دیر کرده که البته ممکنه بخاطر این باشه که در مقایسه با زمان دخملی تعداد دوروبریهاش که باهاش ور برن و حرف بزنن خیلی کمتره و صبح تا شب بیشتر من رو میبینه و من هم مگه چقدر میتونم حرف بزنم نیشخند

با معلم نقاشیم هم که خیلی خانم نازنینی هست دیگه حسابی دوست و نزدیک شدیم و تازگیها آمده تو آپارتمان ما همسایه هم شدیم و یک دخمل ناز هم داره هم مدرسه ای دخمل من. این یعنی کلی بیشتر از قبل کیف میکنیم و مخصوصا اینکه خیلی خط فکریمون به هم نزدیکه و این عالیه. یه تابلو تموم کردم و یکی دیگه هم وسطهاشم. همین هم راضیم که دارم یک کاری انجام میدم. مدیومی که خیلی بهش علاقه دارم مداد رنگیه و هنوز وسیله دیگه ای رو تجربه نکردم (غیر از کمی پاستل برای پس زمینه) حالا تصمیم دارم تابلوی بعدی رو پاستل کنم. تا خدا چی بخواد...

اون حالت عصبی هم که گفتم خدارو شکر از بین رفت و مطمئنم قضیه همون هومسیک بوده... هنوز از چیزی که از خودم انتظار دارم مخصوصا در رابطه با بچه ها - خیلی دورم و انطوری که دوست دارم نیست. میدونم که یک قسمتیش بابت خستگی از صبح تا شب دست تنها بودن با بچه هاست ولی واقعا از خدا میخوام کمکم کنه تا فکرهامو عملی کنم...

میخوام آموزش فارسی رو به دخملی شروع کنم. تمام لوازم و کتابها هم آماده هستن ولی هنوز شک دارم به درست بودن کارم. خیلی برام مهمه که دخترم فارسی رو درست و اصولی یاد بگیره. مامانهای با تجربه در این زمینه اگر راهنمایی به ذهنتون میرسه لطفا بهم بگین...

خیلی پراکنده نوشتم و خوب بعد اینهمه وقت طبیعیه نه نیشخند

اینم عکس اثر هنری

 


 
comment نظرات ()
 
خستگی
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۸
 

مدتیه که یک خستگی مدام داره آزارم میده. همش احساس کوفتگی و کمبود انرژی و خواب میکنم و خیلی زود هم عصبی میشم و از کوره در میرم. نمیدونم چی میتونه باشه ولی دکتر بهم گفته که برم و آزمایش خون بدم. این حالتو دوست ندارم. خدا خودش کمک کنه... با اینک مرتب باشگاه میرم و ورزش میکنم و از لحاظ تغذیه هم خیلی مراقب هستم باز نمیدونم این خمودگی لعنتی از کجا ناشی میشه... فکر میکنم کمی هم بخاطر دخملی باشه که از وقتی برگشتیم حسابی عوض شده و اخلاقش تغییر کرده و اون هم بی حوصله هست و اون شادابی قبل رو نداره و انگار که از هیچ چیز راضی نیست... نمیدونم ولی همیشه مسائل بچه ها منو هم حسابی به هم میریزه...آخر هفته گذشته یک سفر رویایی قسمتمون شد به یک جزیره بی نهایت زیبا. خدا قسمت همه کنه. 2 روزی که اونجا بودیم واقعا آرامش داشتم و هممون کلی لذت بردیم...حالا چند روزی میشه دوباره کلاس نقاشی رو  هم شروع کردم که میدونم به مرور زمان کلی حالمو بهتر خواهد کرد و بهم آرامش خواهد داد در ضمن باید یک برنامه ریزی خوب و مرتب هم برای خودم و دخملم انجام بدم که به همه کارها برسم و هر دو کارهای مفید بیشتری انجام بدیم و بتونیم با هم بیشتر هم وقت بگذاریم... چند روز پیش سی دی های دکتر هو-لا-کو-یی رو برای سن 5 سال و نیم (سن دخترم) گوش میدادم که خدا رو شکر کلی آرومم کرد و بهم قبولوند که خیلی از حالتهاش دقیقا برای همین سن خاص هست حالا اگر پسری بذاره باید همشو گوش کنم تا راهکارها رو هم بیشتر یاد بگیرم. خودمونیم چقدر کار دارم لبخند اون زمان که ایران بودم و شاغل و بچه هم داشتم فکر میکردم چقدر سرم شلوغه ولی حالا میبینم فرقی نداره. اگر برات مهم باشه که خودت و بچه هات درجا نزنین هرجا هم که باشی بازم کلی سرت شلوغ خواهد بود...

 


 
comment نظرات ()
 
از هر دری...
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

نمیدونم چرا اینطوری شدم؟؟ با کلی ذوق و شوق وبلاگ باز میکنم بعد اصلا حسش نمیاد که توش بنویسم. وبلاگ دوستان گلمو میخونم و کلی انگیزه میگیرم ولی باز هم موقع نوشتن سرد میشم!! منی که اینقدر به نوشتن علاقه داشتم. اونهمه شور و علاقه کجا رفته؟؟ البته یک مقداریش هم از این ناشی میشه که وقتی آدم بخواد تو دیار غربت 2تا بچه بزرگ کنه بعضی وقتها حتی وقت نمیکنه موهاشو شونه کنه... بگذریم... سفر ایران خیلی خوب و لذت بخش بود مخصوصا با عروسی خواهر نازنینم تکمیل شد. من هم که همسریشو برای اولین بار بود میدیدم که خداروشکر چقدر پسر خوب و مهربونیه. اونها هم چند روز بعد از برگشتن ما راهی آمریکا شدن و خداروشکر همه چیز اونجا هم مرتبه. واقعا خدارو هزاران بار شکر...ولی رفتن به ایران برای من از جهت احساسی سفر خیلی سنگینیه. نمیدونم چرا ولی با اینکه از همه لحاظ با خودم کنار اومدم و اینبار هم خیلی زودتر به حال عادی برگشتم ولی باز هم احساس میکنم با یک طناب قوی جای دیگه وصل هستم که روحمو از درون میخوره...راجع به این موضوع بهتره زیاد حرف نزنم ولی الان خداروشکر باز افتادم رو قلتک... روزهای خیلی شلوغ و فشرده ای هم اونجا داشتیم و به کلی از دید و بازدیدها نرسیدم که انشالله سفر بعدی... دخملی هم مثل مامانش بعد برگشتن از سفر کلی روحیه اش به هم میریزه که اون هنوز حالش خوب جا نیومده و من کلی درگیرش هستم.خوشبختانه فردای روزی که رسیدیم مدرسه اش شروع شد و باعث شد که سرش کلی گرم بشه. هنوز کلاسهای متفرقه هم به طور جدی دوباره شروع نشده...از پسری هم که دیگه نگم :) شیرین ترین قند دنیا شده :) تولد 1 سالگی رو هم پشت سر گذاشت و الان برای خودش راه میره و خونه رو متر میکنه :) الهی شکر بچه خیلی خوبیه و با اینکه روز به روز شیطون تر میشه ولی باهاش راحتم چون روح آروم و خوش خنده و صمیمی داره :) الان هم که براتون مینویسم چسبیده به تی وی و داره بیبی موزارت تماشا میکنه که عاشقشه :)

خیلی دلم میخواد روزانه هامو بیام و اینجا ثبت کنم...خداکنه بتونم...

برم یه کمی با پسری بازی کنم :) فعلا

 


 
comment نظرات ()
 
زیباترین دسته گل دنیا
نویسنده : مامان خوشبخت - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸
 

دخمل قشنگ و خوشگلم 1 ساعت پیش با پدرش رفته بود خرید. وقتی از در آمده تو میگه مامانی چشماتو ببند. بعد یه دسته گل خوشگل از پشت سرش در میاره که مامانی اینو برای تو گرفتم که برام اینهمه زحمت میکشی و مواظبمی قلب عزیزززززم. قبلا همیشه گل بهم میداد ولی این اولین باری بود که به سلیقه خودش برام دسته گل خریده بود... کلی غرق در لذت و شادی شدم و کیف کردم... گل من، خدا وجود نازنینتو برای من و پدرت حفظ کنه... الان هم نشسته و داره با داداشش بازی میکنه و میخندونتش. من هم که از خود راضی ( این علامت کیف کردنه خنده) تا 10 دقیقه دیگه باید برم ورزش. شب که برگشتم کلی میخوام از همه چیز تعریف کنم و عکس گل خوشگل دخملی رو هم بگذارم.... پس تا بعد...

برگشتم. این هم عکس گل خوشگل دخملم

 

همونطور که تو پستهای قبلی گفته بودم به قولم عمل کردم و 3 روز در هفته به طور مرتب ورزش میرم و رژیم هم گرفتم و به وزن قبل از زایمان به طور کامل برگشتم که حالا میخوام کمی کمترش هم بکنم لبخند کلی خوب بود خلاصه به غیر از اینکه کمر و گردنمو هم بررسی کردم و مشکلات جدی و اساسی دارن برای همین هم دارم زیر نظر مربی تمرین میکنم ناراحت فقط خداکنه که بهتر بشم چون با وجود 2 تا بچه واقعا این کمر و گردن رو نیاز دارم و از حالا خیلی زوده که از دست بره...

دخمل گلم هم از امروز وارد دوره بعدی اسکیت شد و دیگه کلی وارد شده و الان دیگه به مراحل سخت رسیده که از سنش جلوتره ولی بهش سخت نمیگیرم که آروم آروم بره جلو. خوشحالم چون واقعا به اونهمه سختی که اولش بدون ماشین راه خیلی دوری رو میرفتم و بعد از اینکه ماشین خریدیم، 9 ماه هم با وجود بارداری بردمش و آوردمش و بعد هم با نی نی، می ارزید... البته همسری نی نی رو نگه میداشت و من دخملی رو میبردم کلاس. خوشبختانه کلاس روزهای یکشنبه هست که اینجا تعطیله  لبخند آدم کلی لذت میبره وقتی نتیجه زحماتشو مخصوصا روی بچه هاش میبینه. واقعا خدا رو شکر. الان خیلی بیشتر از گذشته، مامانم و همه حرفهایی که میزد رو درک میکنم...

به امید خدا تا چند وقت دیگه هم راهی ایران هستیم برای 1 ماه. هم عروسی خواهریه گلمه که عید هم با خواهر کوچیکم 2 ماهی پیش ما بودن و هم قراره بعد 2 سال که من نرفته بودم ایران، کلی دیدار تازه کنیم... واقعا دیگه دلتنگم. دخملم هم همینطور. تقریبا هر روز دارم میرم سوغاتی میخرم و با اینکه با این پسری کوچولو برام سخته ولی کلی کیف میکنم. عزیزای من دیگه چیزی به دیدار نمونده...

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود. 


 
comment نظرات ()